سال ها پیش در چنین روزی دختری چشم به جهان گشود؛ دختری که از همان ابتدا همه را غافلگیر کرد! چرا که همه در انتظار تولد یک پسر بودند! اما پدر این دختر، چند شب قبل از تولد دخترش، خواب دیده بود که دختردار می شود و در خواب اسم دخترش «بهاره» بود. پدر دختر به علت خوابی که دیده بود، نام دخترش را «بهاره» نهاد با این که این دختر در تابستان متولد شده بود!
با گذشت سال ها، دختر بزرگ شد و روزی تصمیم گرفت بلاگی بزند. هیچ اسمی غیر از اسم خودش را برای اسم بلاگش مناسب نمی دید. پس اسم بلاگش را «بهاره» نهاد. بعد از مدتی با فردی آشنا شد که طرز فکر جالبی داشت و می گفت: «انسان ها همیشه در حسرت نداشته هایشان هستند و قدر داشته هایشان را نمی دانند!» دختر تا آن زمان به این سخن نیاندیشیده بود ولی بعد از آن به آن سخن اعتقاد پیدا کرد. به همین دلیل بود که این دختر نام بلاگش و بلاگ های پس از آن را «پاییزه» نهاد و این بلاگ هم یکی از همان بلاگ هاست که او در روز تولدش به خودش هدیه داده است!
پی نوشت: دلم می خواد این بلاگ یکمی متفاوت از سایر بلاگ هایم باشد. همراهم باشید تا تفاوتش را ببینید!
با گذشت سال ها، دختر بزرگ شد و روزی تصمیم گرفت بلاگی بزند. هیچ اسمی غیر از اسم خودش را برای اسم بلاگش مناسب نمی دید. پس اسم بلاگش را «بهاره» نهاد. بعد از مدتی با فردی آشنا شد که طرز فکر جالبی داشت و می گفت: «انسان ها همیشه در حسرت نداشته هایشان هستند و قدر داشته هایشان را نمی دانند!» دختر تا آن زمان به این سخن نیاندیشیده بود ولی بعد از آن به آن سخن اعتقاد پیدا کرد. به همین دلیل بود که این دختر نام بلاگش و بلاگ های پس از آن را «پاییزه» نهاد و این بلاگ هم یکی از همان بلاگ هاست که او در روز تولدش به خودش هدیه داده است!
پی نوشت: دلم می خواد این بلاگ یکمی متفاوت از سایر بلاگ هایم باشد. همراهم باشید تا تفاوتش را ببینید!